X
تبلیغات
رایتل

داستانهای یک فروشگاه

عناوین آخرین یادداشت‌ها

  • زندگی مثل یک فنجان قهوه است..... (سه‌شنبه 3 مرداد 1396 22:12)
    عنصر زمان در زندگی بسیار مهم است شما وقتی غذایی می پزی مثلا این غذا باید یکساعت روی اتش باشد تا پخته شده و مطابق میل و طبع شما باشد این یعنی اینکه اگر شما نیم ساعت زودتر غذا را از روی اجاق برداری ان غذا خام است و طبعا مورد استفاده نیست و اگر یک ساعت دیرتر سراغ غذا بروی ان غذا سوخته و دیگر قابل استفاده نیست....در مثالی...
  • لطفا دوستان مواظب باشند! (سه‌شنبه 3 مرداد 1396 13:30)
    اخیرا عکس هایی از یک مجری معروف و جنجالی که همیشه ظاهری موجه داشته و بعضا دیگران را هم در مصاحبه هایش نصیحت می کرده منتشر شده که در دشت های زیبای سوییس با ظاهر و پوششی متفاوت و البته به همراه همسر و فرزند خودشان نشسته اند و از یک بطری که ظاهر ان شباهت چندانی به بطری اب معدنی ندارد! مایعی می نوشند.... من دو دیدگاه در...
  • دلیل تغییر سبک زندگی چیست!؟.... (جمعه 30 تیر 1396 12:45)
    مسئله ای که اخیرا در عرصه فرهنگی مورد بحث و صحبت است تغییر سبک زندگی است ....بعضی رفتارها لااقل در بین اقشاری از مردم بخصوص جوانان رواج یافته که برخی ان را ناهنجاری میدانند مثلا نگهداری حیوانات خانگی مثل سگ و گربه رایج تر از قبل شده پوشش جوانان تغییر یافته و باز هم رو به تغییر است امار عجیبی از تعداد جوانان تهرانی که...
  • چرا نخبگان می روند؟...... (یکشنبه 25 تیر 1396 22:06)
    درگذشت مریم میرزاخانی واکنش های زیادی را در بین مسئولین اساتید دانشگاه و مردم عادی برانگیخت که البته به حق و درست و به جاست چون او می تواند برای دختران و زنان هموطنش الهام بخش و الگو باشد..... منتها من از دیدی دیگر می خواهم به مسئله بپردازم....میرزا خانی یک نابغه ریاضی بود که در المپیاد ریاضی شناسایی شد به دانشگاه...
  • خاطره ای از کشک و تنهایی..... (دوشنبه 19 تیر 1396 13:07)
    جمعه این هفته برای یک سفر یک روزه به چشمه دیمه رفتیم چشمه ای زیبا با ابی گوارا که از دل کوه می جوشد که در شهر کوهرنگ بالای شهرکرد واقع شده.....ما از انجا مقداری کشک خریدیم که موقع برگشت یک غلطی کردیم و یکی از انها را که شبیه یک کلوخ بزرگ بود داخل دهانمان گذاشتیم........اقا مگه نرم می شد! مثل سنگ سخت بود و چون کشک را...
  • خیره به جلو..... (جمعه 9 تیر 1396 21:14)
    مرد همسر و دو فرزندش را سوار موتور کرده بود و توی خیابان شلوغ با سرعت کمی از کنار خیابان می رفت به خروجی یک کوچه که رسید ناگهان یک ماشین با سرعت از کوچه بیرون امد و موتور با ماشین تصادف کرد و موتور با سرنشینانش به زمین افتادند....انها چندان اسیب ندیدند ولی پاهای پسر 10 ساله اش زخمی شد و دختر 7 ساله اش هم از شدت ترس...
  • فروشگاههای زنجیره ای( قسمت دوم) (سه‌شنبه 6 تیر 1396 13:19)
    فروشگاههای زنجیره ای که داستان دیگری دارد انها در هر کوچه و برزن شعبه ای افتتاح می کنند و ارام ارام همه سوپرها بقالی ها و هایپرهای کوچک را از بین می برند مثلا من دیده ام که در یک منطقه کوچک 5 شعبه از این فروشگاه وجود دارد و از انجاییکه صاحبان انها از تولید کنندگان هستند بقالی ها قدرت رقابت با انها را ندارند ولی قضیه...
  • خرید از فروشگاههای بزرگ و زنجیره ای (سه‌شنبه 30 خرداد 1396 22:01)
    فضای کسب و کار به سرعت در هر حال تغییر است سروکله فروشگاههای بزرگ پیدا شده فروشگاههای زنجیره ای که صاحبان ان پول های خودشان را از تولید و جاهایی مثل طلا و ارز که دیگر جذابیتی ندارد بیرون کشیده و به سرمایه گذاری در بخش خدمات منتقل کرده اند و این هم باعث تغییر فضای کسب و کار شده و هم اینکه اوضاع را بعضا به هم ریخته خطاب...
  • داستان عباس اقا و زهره خانم..... (یکشنبه 28 خرداد 1396 21:59)
    زهره خانم همسایه عباس اقا بود یک دختر بیست و پنج ساله دیپلمه و منتظر خواستگار و شوهر .....عباس اقا هم یک پسر سی ساله که از نوجوانی در یک مغازه مکانیکی کار کرده مکانیک شده بود و جدیدا مغازه برای خودش اجاره کرده بود و به اصطلاح اوستا شده بود...یک روز نمی دانم روز عاشورا بود یا تاسوعا شاید هم اربعین زهره خانم یک چادر گل...
  • کار اداری..... (پنج‌شنبه 4 خرداد 1396 20:13)
    بنده برای یک کار پیش پاافتاده و کاملا ساده به یکی از ادارات مراجعه کردم ...باجه کارمند مربوطه بشدت شلوغ بود پرونده را توی نوبت گذاشتم و یه نیم ساعتی طول کشید که نوبتم شد.....پرونده را روبروی کارمند مربوطه گذاشتم که مردی تقریبا پنجاه ساله اخمو سیبیلو و شکم گنده بود همانطور که اخم هایش در هم بود پرونده را ورق می زد و تن...
  • ارد و نان.... (سه‌شنبه 2 خرداد 1396 22:03)
    امروز یک زن و مرد به فروشگاه امدند مرد را می شناختم مغازه ساندویچی دارد و ما گاهی برای عصرانه بچه ها از او ساندویچ می گیریم زن همراهش شاید بیست سال بیشتر نداشت یک پلاستیک دستش بود که داخلش چند نان لواش بود.....زن چهره ای بسیار جوان و تا حدی بچگانه داشت ولی دستانش پر از تاول و سوختگی بود که اصلا به سنش نمی خورد مرد...
  • شازده کوچولو.... (سه‌شنبه 2 خرداد 1396 22:02)
    سلیقه ادمها در حال تغییر است بچه که بودم کاکائو پفک و بیسکوییت و شکلات دوست داشتم ولی حالا جلوی چشمم پر از این چیزهاست و هوس هیچ کدام را ندارم چند سال قبل پیتزا و همبرگر دوست داشتم ولی از ابگوشت خوشم نمی امد ولی حالا ابگوشت بزباش و دیزی را به پیتزا و همبرگر ترجیح می دهم....سلیقه ادمها به همین ترتیب در بقیه مسائل هم...
  • خانه..... (چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 13:07)
    گاهی اوقات خانه ویرانه است گچ دیوارهای ان فرو ریخته سقف ان نم کشیده و عنقریب است که فرو ریزد کاشی های حمام کنده شده ملاط سنگ فرش های حیاط از بین رفته گلهای حسن یوسف و شمعدانیهای باغچه خشکیده اند از آن درخت یاس باشکوه فقط چند تکه چوب خشک مانده و درخت شاه توت کنار حیاط هم بی برگ بار است و از همه مهمتر سرو وسط حیاط خمیده...
  • نمایشگاه کتاب.... (یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 13:46)
    پنج شنبه صبح سوار اتوبوس شده و ظهر خودم را به نمایشگاه کتاب رساندم بگذریم که توی راه اتوبوس خراب شد و پدرمان درامد و اگر زرنگی نکرده بودیم وسط بیابان توی ان گرما کباب شده بودیم .....نمایشگاه بشدت شلوغ بود و این برای کشوری که سرانه مطالعه در ان فقط روزانه دو دقیقه است کاملا بعید به نظر می رسید شاید جالب باشد بدانید در...
  • کاریش نمیشه کرد..... (چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 21:59)
    عباس اقا یه اپارتمان ده واحدی ساخته یه جای عالی و خیلی شیک با خودم فکر می کنم عباس اقا که ده واحد اپارتمان داره چی می شد یه واحد از این ده واحد را می داد به من اصلا یکی از واحدهای کوچیک و نامرغوب که افتاب رو نیست بهش قول می دادم که پولشو قسطی بهش بدم اصلا چرا عباس اقا باید ده واحد اپارتمان خالی داشته باشه من ده سال...
  • ماهی بادکنکی ژاپنی ...... (چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 21:58)
    چند روز پیش فیلم مستندی از زندگی ماهی های زیر دریا دیدم که مو به تنم سیخ نمود!.....شاهکار ماهی بادکنکی ژاپنی!.... جریان از این قرار است که جنس نر این ماهی برای جلب توجه ماهی ماده برای جفتگیری با باله های کوچک و ظریفش و حرکت دادن شنها کف دریایک تابلو فوق العاده باشکوه خلق می کند یعنی این شکل هندسی انقدر زیبا و باشکوه...
  • کف زن (پنج‌شنبه 14 اردیبهشت 1396 22:22)
    چند هفته قبل دو نفر وارد فروشگاه شدند که ظاهر عجیبی داشتند یعنی اگر بخواهم ظاهر انها را تصویر کنم شبیه پاکستانی ها بودند لباس هندی پوشیده بودند یکی از انها گوشواره به گوش داشت! و سعی می کردند با ایما و اشاره حرف بزنند....دو عدد رانی از داخل یخچال برداشتند و به صندوق رفتند و مثلا با ادا در اوردن قیمت را پرسیدند و پولش...
  • معلم.... (سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1396 14:05)
    دوران ما معلم ها واقعا زحمت می کشیدند حرص بچه های مردم را می خوردند اگر کتک می زدند اول اعصاب خودشان خرد می شد کلاس ها شلوغ نیمکت ها بعضا چهارنفره که حتی جای نشستن هم نبود مدرسه غیر انتفاعی تیزهوشان نمونه مردمی...نبود همه بچه ها کنار هم می نشستند منی که پدرم یک کارگر بود دوستی داشتم که پدرش یک مهندس ارشد بود و مادرش...
  • کنسرت.... (یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 13:21)
    مدت زیادی بود که کنسرت نرفته بودم یعنی راستش کنسرتی که با روحیات ما سازگار باشد کمیاب است چون ما دیگر تین ایج نیستیم که کنسرت حامد همایون برویم و جیغ بکشیم! ولی اتفاق جالبی پیش امد که در روز تولدم به کنسرت کسی بروم که مدتها منتظرش بودم....همین جمعه "کیهان کلهر" نوازنده چیره دست کمانچه اینجا برنامه داشت که...
  • تولد.... (جمعه 8 اردیبهشت 1396 10:36)
    گاهی به تولد خودم فکر می کنم...."من برای چه به دنیا امده ام؟" برخی معتقدند ادم مذهبی ان کسی است که به این جمله زیاد فکر می کند یعنی ان کسی که واجبات فلان دین را صرفا از روی عادت و تکرار انجام می دهد لزوما یک انسان مذهبی نیست ادم مذهبی ان کسی است که به خودش و دنیای خودش عمیق می اندیشد حتی اگر پیرو دین خاصی هم...
  • حسرت.... (شنبه 2 اردیبهشت 1396 22:04)
    اینجا یک شهر مهاجرپذیر است و طبعا با رنگین کمانی از اقوام مواجه ایم که هم جالب است و هم مشکلاتی دارد که در موردش می شود چندین پست نوشت که بماند برای بعد ولی یک مورد جالبش را اینجا می گویم.... یک خانواده هستند که از قدیم می شناسم و مشتری های خوبی هم هستند و اصالتا جنوبی اند دو پسر دارند که کاملا متفاوتند...پسر بزرگتر...
  • بابایی اخه چرا.... (سه‌شنبه 29 فروردین 1396 10:05)
    دیروز عکسی از بچه های کشته شده سوری در انفجار اخیر را دیدم .... دلم می خواست وقتی رفتم اون دنیا بابا "ادم "را ببینم....از او بپرسم: بابایی! حوا به ان سیب گاز زد تو چرا دنبالش به این دنیا امدی؟....تو که گناهی نداشتی؟ ...مگه توی بهشت به اون بزرگی دیگه دختر نبود؟....اصلا زن نمی گرفتی چه اشکالی داشت؟....به خاطر...
  • دیرم شده!.... (یکشنبه 27 فروردین 1396 13:39)
    صبح با عجله از خواب بیدار می شوی ساعت زنگ نزده دیرمان شده فوری بلند می شویم دست و صورتمان را می شوییم وقت مسواک زدن نیست و همانطور که تمبانمان را بالا می کشیم درب یخچال را باز کرده ومقداری پنیر روی یک تکه نان یخ زده می مالیم! و کفش هایمان را می پوشیم و همانطور که سوار اسانسورمی شویم ان لقمه یخ زده را به دندان می...
  • شیر استریل 200 سی سی! (شنبه 26 فروردین 1396 13:15)
    امروز بازاریاب یکی از شرکت های لبنیاتی امده بود به نمونه ای از مکالمه بنده با این بزرگوار توجه فرمایید! اقا شیر 200 سی سی امروز اشانتیون داره هر بسته شش عدد مجانی! بنده: خیلی ممنون احتیاج نداریم بازاریاب :توی یخچالتون نبود!؟ من: می دونم ! می خوام از یک شرکت دیگه بخرم ویزیتور:چرا از ما نمی خرید؟ من: چون شرایط شما مناسب...
  • ما ادمها تعریف می شویم.... (جمعه 25 فروردین 1396 12:54)
    اگر یادتان باشد در پست های قبل یه خاطره ای از پدربزرگم گفتم او دلش می خواست فرزند اول بچه ها و نوه هایش پسر باشند مادرم استدلال جالبی را ذکر می کند او می گوید بچه اول که دختر باشد دخترها زود قد می کشند بزرگ می شوند و به سن 18 سالگی که می رسند سرو کله خواستگار پیدا می شود بخصوص در خانواده های سنتی و مذهبی خیلی زودتر از...
  • پدر.... (یکشنبه 20 فروردین 1396 21:54)
    چند موضوع و خاطره در مورد روز پدر در دفترم نوشته بودم که راستش حس نوشتنش نیست! در مورد زن و روز زن زیاد نوشته و گفته اند چون اول اینکه دفاع از حقوق زنان حرف حقی است که گفته می شود ولی بخشی از ان هم مربوط به این مسئله است که برای برخی پرداختن به حقوق زنان نشانه نوعی روشنفکری است از ان طرف در باورهای سنتی مقوله زن و...
  • وقتی ادم دم داشت!... (شنبه 19 فروردین 1396 18:59)
    ایا تا به حال تصور کرده اید اگه ادمها دم داشتند چی می شد سلام فخری جون به به! چقدر دمت قشنگ شده این "دم پوش" را از کجا خریدی؟ زن :راستش عید با شوهرم دبی بودیم که یک فروشگاه بود که فقط دم پوش داشت من هم یک فسفریشو خریدم بهم میاد؟ زن دوم: اره خیلی بهت میاد راستش من دیروز رفتم ارایشگاه و دممو اپیلاسیون کردم !...
  • سکه پانصدتومانی.... (جمعه 18 فروردین 1396 21:35)
    امروز بعدازظهر سوار تاکسی شدم تاکسی که چه عرض کنم یک پراید زهوار در رفته راننده اش یک مرد مسن و بسیار چاق بود و انچنان به صندلی چسبیده بود که وقتی به او نگاه کردم حس کردم جزئی از صندلی است و برایم متصور نبود که بتواند از صندلی جدا شود!....وقتی سوار شدم بی مقدمه اشاره ای به مغازه ان طرف خیابان کرد و گفت: آش های این...
  • ارامش کجاست؟ (جمعه 11 فروردین 1396 21:55)
    دیروز به یک مسافرت کوتاه رفته بودم توی ویلا بودم که دو نفر توجهم را به خودشان جلب کردند.....اولی تا انجاییکه می دانم هیچ مشکلی در زندگیش ندارد یک کارمند عالی رتبه با حقوقی بالا یعنی در این حد که با حقوق کارمندی چندین خانه و مغازه دارد و باز هم تاانجاییکه می دانم زندگی خوبی هم دارد ولی گرفته و غمگین گوشه ای نشسته بود و...
  • درهای بسته(داستان ) (سه‌شنبه 8 فروردین 1396 14:01)
    هوا سرد بود و اتوبوس هم بشکل شکنجه اوری گرم ...بوی عرق پوسته پرتقال و خرابکاری بچه با هم مخلوط شده و همه فضا را پر کرده بود نیمه شب بود و توی جاده باران می بارید و مسافران همه خواب بودند من هم که عادت به خوابیدن شبانه ندارم ته پاکت تخمه افتابگردانی که توی ساکم داشتم را در اوردم تخمه ها که تمام شد تشنه ام شد یک ابمیوه...
( تعداد کل: 236 )
   1      2     3     4     5      ...      8   >>
صفحات
( تعداد کل: 236 )
   1      2     3     4     5      ...      8   >>
صفحات