X
تبلیغات
رایتل

داستانهای یک فروشگاه

خاطرات و داستانهای مدیر یک فروشگاه بزرگ

عناوین آخرین یادداشت‌ها

  • ارد و نان.... (سه‌شنبه 2 خرداد 1396 22:03)
    امروز یک زن و مرد به فروشگاه امدند مرد را می شناختم مغازه ساندویچی دارد و ما گاهی برای عصرانه بچه ها از او ساندویچ می گیریم زن همراهش شاید بیست سال بیشتر نداشت یک پلاستیک دستش بود که داخلش چند نان لواش بود.....زن چهره ای بسیار جوان و تا حدی بچگانه داشت ولی دستانش پر از تاول و سوختگی بود که اصلا به سنش نمی خورد مرد...
  • شازده کوچولو.... (سه‌شنبه 2 خرداد 1396 22:02)
    سلیقه ادمها در حال تغییر است بچه که بودم کاکائو پفک و بیسکوییت و شکلات دوست داشتم ولی حالا جلوی چشمم پر از این چیزهاست و هوس هیچ کدام را ندارم چند سال قبل پیتزا و همبرگر دوست داشتم ولی از ابگوشت خوشم نمی امد ولی حالا ابگوشت بزباش و دیزی را به پیتزا و همبرگر ترجیح می دهم....سلیقه ادمها به همین ترتیب در بقیه مسائل هم...
  • خانه..... (چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 13:07)
    گاهی اوقات خانه ویرانه است گچ دیوارهای ان فرو ریخته سقف ان نم کشیده و عنقریب است که فرو ریزد کاشی های حمام کنده شده ملاط سنگ فرش های حیاط از بین رفته گلهای حسن یوسف و شمعدانیهای باغچه خشکیده اند از آن درخت یاس باشکوه فقط چند تکه چوب خشک مانده و درخت شاه توت کنار حیاط هم بی برگ بار است و از همه مهمتر سرو وسط حیاط خمیده...
  • نمایشگاه کتاب.... (یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 13:46)
    پنج شنبه صبح سوار اتوبوس شده و ظهر خودم را به نمایشگاه کتاب رساندم بگذریم که توی راه اتوبوس خراب شد و پدرمان درامد و اگر زرنگی نکرده بودیم وسط بیابان توی ان گرما کباب شده بودیم .....نمایشگاه بشدت شلوغ بود و این برای کشوری که سرانه مطالعه در ان فقط روزانه دو دقیقه است کاملا بعید به نظر می رسید شاید جالب باشد بدانید در...
  • کاریش نمیشه کرد..... (چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 21:59)
    عباس اقا یه اپارتمان ده واحدی ساخته یه جای عالی و خیلی شیک با خودم فکر می کنم عباس اقا که ده واحد اپارتمان داره چی می شد یه واحد از این ده واحد را می داد به من اصلا یکی از واحدهای کوچیک و نامرغوب که افتاب رو نیست بهش قول می دادم که پولشو قسطی بهش بدم اصلا چرا عباس اقا باید ده واحد اپارتمان خالی داشته باشه من ده سال...
  • ماهی بادکنکی ژاپنی ...... (چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 21:58)
    چند روز پیش فیلم مستندی از زندگی ماهی های زیر دریا دیدم که مو به تنم سیخ نمود!.....شاهکار ماهی بادکنکی ژاپنی!.... جریان از این قرار است که جنس نر این ماهی برای جلب توجه ماهی ماده برای جفتگیری با باله های کوچک و ظریفش و حرکت دادن شنها کف دریایک تابلو فوق العاده باشکوه خلق می کند یعنی این شکل هندسی انقدر زیبا و باشکوه...
  • کف زن (پنج‌شنبه 14 اردیبهشت 1396 22:22)
    چند هفته قبل دو نفر وارد فروشگاه شدند که ظاهر عجیبی داشتند یعنی اگر بخواهم ظاهر انها را تصویر کنم شبیه پاکستانی ها بودند لباس هندی پوشیده بودند یکی از انها گوشواره به گوش داشت! و سعی می کردند با ایما و اشاره حرف بزنند....دو عدد رانی از داخل یخچال برداشتند و به صندوق رفتند و مثلا با ادا در اوردن قیمت را پرسیدند و پولش...
  • معلم.... (سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1396 14:05)
    دوران ما معلم ها واقعا زحمت می کشیدند حرص بچه های مردم را می خوردند اگر کتک می زدند اول اعصاب خودشان خرد می شد کلاس ها شلوغ نیمکت ها بعضا چهارنفره که حتی جای نشستن هم نبود مدرسه غیر انتفاعی تیزهوشان نمونه مردمی...نبود همه بچه ها کنار هم می نشستند منی که پدرم یک کارگر بود دوستی داشتم که پدرش یک مهندس ارشد بود و مادرش...
  • کنسرت.... (یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 13:21)
    مدت زیادی بود که کنسرت نرفته بودم یعنی راستش کنسرتی که با روحیات ما سازگار باشد کمیاب است چون ما دیگر تین ایج نیستیم که کنسرت حامد همایون برویم و جیغ بکشیم! ولی اتفاق جالبی پیش امد که در روز تولدم به کنسرت کسی بروم که مدتها منتظرش بودم....همین جمعه "کیهان کلهر" نوازنده چیره دست کمانچه اینجا برنامه داشت که...
  • تولد.... (جمعه 8 اردیبهشت 1396 10:36)
    گاهی به تولد خودم فکر می کنم...."من برای چه به دنیا امده ام؟" برخی معتقدند ادم مذهبی ان کسی است که به این جمله زیاد فکر می کند یعنی ان کسی که واجبات فلان دین را صرفا از روی عادت و تکرار انجام می دهد لزوما یک انسان مذهبی نیست ادم مذهبی ان کسی است که به خودش و دنیای خودش عمیق می اندیشد حتی اگر پیرو دین خاصی هم...
  • حسرت.... (شنبه 2 اردیبهشت 1396 22:04)
    اینجا یک شهر مهاجرپذیر است و طبعا با رنگین کمانی از اقوام مواجه ایم که هم جالب است و هم مشکلاتی دارد که در موردش می شود چندین پست نوشت که بماند برای بعد ولی یک مورد جالبش را اینجا می گویم.... یک خانواده هستند که از قدیم می شناسم و مشتری های خوبی هم هستند و اصالتا جنوبی اند دو پسر دارند که کاملا متفاوتند...پسر بزرگتر...
  • بابایی اخه چرا.... (سه‌شنبه 29 فروردین 1396 10:05)
    دیروز عکسی از بچه های کشته شده سوری در انفجار اخیر را دیدم .... دلم می خواست وقتی رفتم اون دنیا بابا "ادم "را ببینم....از او بپرسم: بابایی! حوا به ان سیب گاز زد تو چرا دنبالش به این دنیا امدی؟....تو که گناهی نداشتی؟ ...مگه توی بهشت به اون بزرگی دیگه دختر نبود؟....اصلا زن نمی گرفتی چه اشکالی داشت؟....به خاطر...
  • دیرم شده!.... (یکشنبه 27 فروردین 1396 13:39)
    صبح با عجله از خواب بیدار می شوی ساعت زنگ نزده دیرمان شده فوری بلند می شویم دست و صورتمان را می شوییم وقت مسواک زدن نیست و همانطور که تمبانمان را بالا می کشیم درب یخچال را باز کرده ومقداری پنیر روی یک تکه نان یخ زده می مالیم! و کفش هایمان را می پوشیم و همانطور که سوار اسانسورمی شویم ان لقمه یخ زده را به دندان می...
  • شیر استریل 200 سی سی! (شنبه 26 فروردین 1396 13:15)
    امروز بازاریاب یکی از شرکت های لبنیاتی امده بود به نمونه ای از مکالمه بنده با این بزرگوار توجه فرمایید! اقا شیر 200 سی سی امروز اشانتیون داره هر بسته شش عدد مجانی! بنده: خیلی ممنون احتیاج نداریم بازاریاب :توی یخچالتون نبود!؟ من: می دونم ! می خوام از یک شرکت دیگه بخرم ویزیتور:چرا از ما نمی خرید؟ من: چون شرایط شما مناسب...
  • ما ادمها تعریف می شویم.... (جمعه 25 فروردین 1396 12:54)
    اگر یادتان باشد در پست های قبل یه خاطره ای از پدربزرگم گفتم او دلش می خواست فرزند اول بچه ها و نوه هایش پسر باشند مادرم استدلال جالبی را ذکر می کند او می گوید بچه اول که دختر باشد دخترها زود قد می کشند بزرگ می شوند و به سن 18 سالگی که می رسند سرو کله خواستگار پیدا می شود بخصوص در خانواده های سنتی و مذهبی خیلی زودتر از...
  • پدر.... (یکشنبه 20 فروردین 1396 21:54)
    چند موضوع و خاطره در مورد روز پدر در دفترم نوشته بودم که راستش حس نوشتنش نیست! در مورد زن و روز زن زیاد نوشته و گفته اند چون اول اینکه دفاع از حقوق زنان حرف حقی است که گفته می شود ولی بخشی از ان هم مربوط به این مسئله است که برای برخی پرداختن به حقوق زنان نشانه نوعی روشنفکری است از ان طرف در باورهای سنتی مقوله زن و...
  • وقتی ادم دم داشت!... (شنبه 19 فروردین 1396 18:59)
    ایا تا به حال تصور کرده اید اگه ادمها دم داشتند چی می شد سلام فخری جون به به! چقدر دمت قشنگ شده این "دم پوش" را از کجا خریدی؟ زن :راستش عید با شوهرم دبی بودیم که یک فروشگاه بود که فقط دم پوش داشت من هم یک فسفریشو خریدم بهم میاد؟ زن دوم: اره خیلی بهت میاد راستش من دیروز رفتم ارایشگاه و دممو اپیلاسیون کردم !...
  • سکه پانصدتومانی.... (جمعه 18 فروردین 1396 21:35)
    امروز بعدازظهر سوار تاکسی شدم تاکسی که چه عرض کنم یک پراید زهوار در رفته راننده اش یک مرد مسن و بسیار چاق بود و انچنان به صندلی چسبیده بود که وقتی به او نگاه کردم حس کردم جزئی از صندلی است و برایم متصور نبود که بتواند از صندلی جدا شود!....وقتی سوار شدم بی مقدمه اشاره ای به مغازه ان طرف خیابان کرد و گفت: آش های این...
  • ارامش کجاست؟ (جمعه 11 فروردین 1396 21:55)
    دیروز به یک مسافرت کوتاه رفته بودم توی ویلا بودم که دو نفر توجهم را به خودشان جلب کردند.....اولی تا انجاییکه می دانم هیچ مشکلی در زندگیش ندارد یک کارمند عالی رتبه با حقوقی بالا یعنی در این حد که با حقوق کارمندی چندین خانه و مغازه دارد و باز هم تاانجاییکه می دانم زندگی خوبی هم دارد ولی گرفته و غمگین گوشه ای نشسته بود و...
  • درهای بسته(داستان ) (سه‌شنبه 8 فروردین 1396 14:01)
    هوا سرد بود و اتوبوس هم بشکل شکنجه اوری گرم ...بوی عرق پوسته پرتقال و خرابکاری بچه با هم مخلوط شده و همه فضا را پر کرده بود نیمه شب بود و توی جاده باران می بارید و مسافران همه خواب بودند من هم که عادت به خوابیدن شبانه ندارم ته پاکت تخمه افتابگردانی که توی ساکم داشتم را در اوردم تخمه ها که تمام شد تشنه ام شد یک ابمیوه...
  • حقیقت... (یکشنبه 6 فروردین 1396 21:33)
    یکی از دوستان داستان زندگی برادرش را تعریف می کرد که جالب و تامل برانگیز است....ایشان می گفت برادرم و همسرش بعد از سالها زندگی مشترک بچه دار نشدند همه کاری هم کردند از طب سنتی گرفته تا درمانهای متنوع در کلینیک ها و درمانگاههای نازایی در سراسر کشور که علی رغم هزینه های فراوان هیچ فایده ای نداشت......او گفت بعد از مدتی...
  • عید و خاطرات کودکی.... (پنج‌شنبه 26 اسفند 1395 22:00)
    حتما شنیده اید که عید مال بچه هاست به نظر من هم حرف درستی است البته بزرگترها هم لباس نو می پوشند مهمانی می روند معاشرت می کنند همین خودش تنوعی است ولی عید برای بچه ها طعم دیگری دارد انچنان که بهترین خاطرات اغلب ما که در خانواده های بزرگ رشد یافته ایم مربوط به دوران عید و مهمانی خانه پدر بزرگ ها و مادر بزرگ هاست........
  • ترس! (یکشنبه 22 اسفند 1395 21:57)
    ما معمولا بازاریاب های برخی شرکتهای لبنیاتی را یا هر روز یا سه روز در هفته می بینیم چون لبنیات نیاز روزمره مردم است که باید مرتب شارژشود....بازاریاب یکی از این شرکتهای لبنیات دو سه هفته ای بود که حالش خوب نبود یعنی قبل از مسافرتم که غایب بود و همکارانش می گفتند بعلت سرماخوردگی شدید توی خانه است بعد از اینکه از مسافرت...
  • سفرنامه کیش( قسمت اخر) (شنبه 21 اسفند 1395 13:08)
    یکی از تورهایی گردشی تفریحی انجا تورگشت شبانه با کشتی همراه با موسیقی زنده و شام بود که راستش ایندفعه زیاد خوشم نیامدچون در سفرهای قبلی هم به این گشت رفته بودم چون از دوساعتی که ما داخل کشتی بودیم فقط نیم ساعت ان اجرای موسیقی زنده بود وبقیه اش به لودگی و شوخی های بی مزه یکی از نوازندگان گذشت البته همین که جو شادی بود...
  • سفرنامه کیش3 (پنج‌شنبه 19 اسفند 1395 10:27)
    همانطور که گفتم در گرفتن هتل اولویت فقط نزدیکی هتل به ساحل و مراکز خرید بود برای همین به بقیه چیزها توجهی نکردم و انصافا موقعیت عالی بودم فاصله اش تا ساحل ده دقیقه پیاده روی بود و البته مراکز خرید مهم کاملا نزدیک ولی از انجاییکه تور ما با ناهار بود غذایش چندان جالب نبود یعنی به نظر من شرم اور است که شما به رستورانی...
  • مردان خبیث! (چهارشنبه 18 اسفند 1395 20:53)
    من می خواستم به مناسبت روز جهانی زن متن مفصلی بنویسم که راستش ترسیدم که مجددا به فمینیست بودن متهم شوم! فقط می خواستم به یک نکته جالب اشاره کنم....اگر شما گشتی در دنیای مجازی بزنید می بینید که معمولا مردان خبیث بدجنس و دلیل اصلی و اساسی مشکلات زنان معرفی می شوند یعنی جدا چهره مردان در دنیای مجازی سیاه و تاریک است که...
  • سفرنامه کیش2 (چهارشنبه 18 اسفند 1395 11:57)
    هوا در کیش عالی و بهاری بود اینکه در کشوری زندگی کنی که با ژاکت پلیور و کاپشن سوار شوی انگاه با پیراهن استین کوتاه و نازک از هواپیما خارج شوی یک چنین کشورهایی زیاد نیستند.....ما را به هتلی بردند که اسمش را نمی گویم اولویت من در گرفتن هتل فقط نزدیکی به دریا و مراکز خرید بود هتل هم انصافا بد نبود ولی غذایش جالب نبود که...
  • سفرنامه کیش (سه‌شنبه 17 اسفند 1395 21:31)
    دو سه ماهی بود که می خواستم زمستان به یک جای گرم بروم یه جایی در جنوب که بالاخره تصمیم گرفتیم به اتفاق خانواده به کیش برویم..... فرودگاه و هواپیما همیشه برایم جالب است و همیشه تازگی دارد....جای دیگری در همین وبلاگ گفته ام فرودگاه یکی از عجیب ترین و غریب ترین جاهایی است که می شناسم شاید تا حدی حال و هوای یک زیارتگاه را...
  • عقل و احساس (سه‌شنبه 10 اسفند 1395 21:35)
    بعضی وقتها ما فکر می کنیم که باید با دیگران حرف بزنیم صحبت کنیم و یا احیانا انها را به راه راست هدایت کنیم! ولی راستش من فکر می کنم بهترین و ارجح ترین کسی که باید با ان صحبت کرد و او را به راه راست هدایت کرد خودمان هستیم! گاهی باید با خودمان حرف بزنیم خیلی صریح و جدی....ادمها در معرض نیروهای مختلفی هستند عشق و نفرت...
  • استخدام.... (دوشنبه 9 اسفند 1395 20:32)
    پارسال این موقع برای شب عید به چند نفر کارگر برای فروشگاه نیاز پیدا کردیم برای همین یک اگهی استخدام پشت شیشه چسبانیدیم و اشتباهی هم که کردیم این بود که این اگهی استخدام را در سایت دیوار هم منتشر کردیم که خدا می داند چقدر از شهرهای مختلف زنگ می زدند و می گفتند اگر جای خواب و اسکان باشد ما حاضریم با هر شرایطی کار کنیم...
( تعداد کل: 237 )
   1      2     3     4     5      ...      8   >>
صفحات
( تعداد کل: 237 )
   1      2     3     4     5      ...      8   >>
صفحات